تبليغاتX
دفتر آخر

دفتر آخر

سووووووووووووخت

 خیلی وقتا آدم میاد یه لطفی بکنه، لطف میاد ترتیب آدم رو میده، اونم یه جور که اسم لطف رو بشنوی، یاد دردش بیفتی، یه توصیه از طرف من، خواستی عمل کن بهش نخواستی هم دردش رو میکشی، واسه جایی یا کسی کار مفت و مجانی انجام ندید، چون هم قدر کارتون رو نمیدونن هم یه کاری میکنن هم بسوزید و هم درد بکشید.

منم وقتی این حرفا رو شنیدم گفتم برو بابا، سعر نگو، ولی الان میگم بیا دهنتو طلا بگیرم که حرف حساب رو باید گوش کرد.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم دی 1389ساعت 13:5  توسط آخرین نویسنده  | 

یه سایت جالب

یه سایت برای ویراستاری زبان فارسی

فعلا نسخه آزمایشی هست

ولی حتما تستش کنید


ویراس باز

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 11:34  توسط آخرین نویسنده  | 

تغییر

از پست قبلی ، تا این پست؛ زمان ریادی گذشته و من احساس میکنم اونقدر تغییر کردم که بتونم بگم یه آدم دیگه شدم. در ضمن عیدقربان هم مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت 8:44  توسط آخرین نویسنده  | 

وقتی به کسی از احساستون میگید، اگه بهتون گفت دروغگو و فریبکار و از این جرفا اصلاً جا نخورید

چون انگار این حرفا مد روزه.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 14:1  توسط آخرین نویسنده  | 

مادر

دلم واسه مادرم تنگ شده

هرچند باهم زندگی میکنیم و انگار خیلی وقته ندیدمش

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 22:32  توسط آخرین نویسنده  | 

یه دفعه

یه دفعه انگار تو اوج خوشی برق سه فاز می گیردت

میفتی  یه گوشه و دیگه صدات در نمیاد یا شایدم انگار آدم رو از برق می کشن

یه هویی خاموش میشی. خیلی عجیبه

جلوش رو هم نمیشه گرفت. دقیقا مثل خماری بعد نئشگی می مونه

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت 16:33  توسط آخرین نویسنده  | 

قلب تیر خورده

دوست دارید بدانید که چرا نماد عاشقی قلبی هست که تیر وسطش

 خورده است؟

http://www.marshal-modern.ir/Archive/2010/6/21/63120.jpg

نماد عشق یک قلب است. اما نماد عاشقی قلبی هست که تیر وسطش خورده. کمتر کسی شاید راز این قلب تیر خورده را بداند. لااقل من در اینترنت هر چه گشتم نه به فارسی و نه به انگلیسی در این زمینه چیزی ندیدم.
در نتیجه خودم می‌نویسمش تا هر کسی دنبال معنایش گشت، جوابش را اینجا پیدا کند.
در باور یونانیان باستان هر پدیده ای یک خدایی داشت. همه خدایان هم یک خدا یا پادشاه بزرگ داشتند که اسمش زئوس بود. یک شب به مناسبتی زئوس همه خدایان را به جشنی در معبد کوه المپ دعوت کرده بود.
دیوانگی و جنون هم خدایی داشت بنام مانیا. مانیا چون خودش خدای دیوانگی بود طبیعتا عقل درست و حسابی هم نداشت و بیش از حد شراب خورده بود. دیوانه باشی، مست هم شده باشی. چه شود!

خدایان از هر دری سخنی می‌گفتند تا اینکه نوبت به آفریدیته رسید که خدای عشق بود. حرف‌های خدای عشق به مذاق خدای جنون خوش نیامد و این دیوانه عالم ناگهان تیری را در کمانش گذاشت و از آنسوی مجلس به سمت خدای عشق پرتاب کرد. تیر خدای جنون به چشم خدای عشق خورد و عشق را کور کرد.
هیاهویی در مجلس در گرفت و خدایان خواستار مجازات خدای جنون شدند. زئوس خدای خدایان مدتی اندیشه کرد و بعد به عنوان مجازات این عمل، دستور داد که چون خدای دیوانگی چشم خدای عشق را کور کرده است، پس خودش هم باید تا ابد عصا کش خدای عشق شود. از آن زمان به بعد عشق هر کجا می‌خواهد برود جنون دستش را می‌گیرد و راهنمایی‌اش می‌کند.
به همین دلیل است که می‌گویند عشق کور است و عاشق دیوانه و مجنون می‌شود. پس تیر و قلب و نقش این دل تیر خورده ای که می‌بینید ریشه در اسطوره های یونان باستان دارد.
بعدها رومیان باستان آیین و اسطوره های یونانیان را پذیرفتند  و تنها نام خدایانشان را عوض کردند. در افسانه‌های روم باستان زئوس را ژوپیتر، خدای جنون را ارا و خدای عشق را ونوس می‌نامیدند.
در نتیجه به باور آنها ارای دیوانه چشم ونوس زیبا را کور کرد.
عشق واقعا جنون است اما اگر دو طرفه و واقعی باشد لذتی دارد که مپرس. ولی عشق یکطرفه انسان را پریشان و خوار و حقیر می‌کند.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 19:24  توسط آخرین نویسنده  | 

کافه نادری

یادش به خیر

 خاطرات کافه نادری رو نمیتونم فراموش کنم وقتی تو اون دستگاه قدیمی کاپوچینو درست میکنن و گارسن های پیرش، مخصوصاً آقای صباغ، نمیدونم هنوز زندست یا نه مزه غذاش هیچوقت از زیر زبونم نمیره مخصوصاً با اون صدای جلیز و ویلیزش و همینطور شیشه های سرکه که یه زمانی توشون شراب بود به هرحال حیفه از تو خیابون جمهوری رد بشی و کافه نادری نری حتا واسه خوردن یه لیوان آب تهران!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام خرداد 1389ساعت 5:21  توسط آخرین نویسنده  | 

هدف

چندروز پیش یکی ازم پرسید هدفت تو زندگی چیه ؟

قبلاً خیلی به این سوال فکر کرده بودم واسه همین بدون فکر کردن بهش جواب دادم :

" تو زندگی هدفی ندارم"

به نظر خودم بهترین کارو میکنم که واسه زندگیم هدفی ندارم، قرار دادن یک هدف برای زندگی یعنی حکم مرگ خودتون رو امضا کنید، یعنی خودتونو محدود کنید، خودتونو افسرده کنید و از اینجور بدبختیا. به هر هدفی که فکر کنم یه چیزی بالاتر از اون وجود داره، به هر جایی که میخوام برسم میبینم بالاتری هم هست، واسه همین تصمیم گرفتم فقط برم و برم، چیزی هم نتونه جلومو بگیره، برای رسیدن به خواسته هام تلاش میکنم ولی خواسته هام هدف زندگی من نیستند، شاید یه روز هم تو رسیدن به خواسته ها دیگه نه من وجود داشته باشم و نه خواسته ای ، کی میدونه!!!

فعلا که همراه رود  زندگی به حرکت میکنم حالا به شوره زار برسم یا دریا معلوم نیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم خرداد 1389ساعت 0:0  توسط آخرین نویسنده  | 

آینده سازان مملکت

تو مترو بودم که یه پیر مرده به بغل دستیش که یه جوونی بود، از تیپ چند تا جوون دانشجو ایراد میگرفت و میگفت آینده سازای مملکت رو ببین، اون جوون هم داشت میگفت که همه مثل هم نیستن و از اینجور استدلال ها ...

که من به پیرمرده گفتم شماها که ریدید به آینده ما و این مملکت رو ساختید، تنها آینده ای که میتونیم بسازیم اینکه گندکاری شما ها رو جمع کنیم.

.............................................................................................................

اونقدر تو اون شرایط از دست اون پیرمرد عصبانی شدم که بهش بی احترامی کردم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 2:9  توسط آخرین نویسنده  |